تبليغاتX
قلمرو کوچک ما ...
باشه

 دیدی میشناختمت

 

+ نوشته شده توسط من و تو در یکشنبه 21 آذر1389 و ساعت 11 قبل از ظهر |

منم خدایی دارم







مار

واژه: مار
تعبير: مار،خطر يا دشمن خانگي است. خطري که بدون اطلاع قبلي و بي آنکه انتظارش را داشته باشيد و حدس بزنيد چه مي شود و چه کسي در کمين شماست به سراغتان مي آيد و دشمني است زيبا و قشنگ و خوش نقش و نگار و دل فريب که که زير سر يا در خانه شما هست و از وجودش بي اطلاع عيد اما اين دشمن اگر فرصت بيابد نيش زهر آلود خودش را در تن شما فرو مي برد. برخي نوشته اند، مار ثروت است و دارائي نهفته و موجود که در اين مورد نيز شما از وجودش بي خبريد. اين تعبير از آنجا ريشه مي گيرد که در افسانه ها گفته اند و خوانده ايم که دفائن و خزائن گنجينه هاي نهفته در زير خاک و ويرانه هاي قصور کهن و باستاني را مارها و اژدها و افعي ها حراست و پاسداري مي کنند و چون اين باور در اعماق ذهن ما هست ديدن مار مي تواند به پول اندوخته و نهفته اشاره اي باشد که ما از وجودش بي اطلاع هستيم.گفتم که مار دشمني است زيبا و خوش نقش و نگار و دل فريب و آرام که بي صدا مي آيد و زهرش را مي ريزد و مي رود. چنين موجودي مي تواند يک زن زيبا نيز باشد. زني که در عين دولت داشتن خطرناک است و در عين خطرناک بودن دوست داشتني است.


+ نوشته شده توسط من و تو در سه شنبه 3 آذر1388 و ساعت 1 بعد از ظهر |
سلام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شایداخرین سلام باشه...........................................

 

Taurus

می توان گفت چه تلخ!

یا چه سنگین و سیاه!

یا که افسوس و مغان و صد اه!

می توان در پی اندوه و غم رفتن ان یار رحیم

صبح هر روز به اندازه ی صد سال گریست!

مرگ!

درماندگی و ماتم نیست

ناله و افسردگی هر دم نیست

مرگ تاریکی نیست!
رمز تاریکی مرگ

لحظه ی ان مژه بر هم زدن و چشم گشودن به جهان دگر است!
لحظه ی شوق به معبود رسیدن

شاید چشم را باید بست؟!

زندگی در گذر ثانیه ها، جاودان ساختن نیکی هاست!
مرگ اغاز دگر زیستن است!

 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد

به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یک ریز،ولی پی در پی و آرام،دم گرم خودش را در گلویم سخت نقشبارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.

 « دکتر علی شریعتی »

 

الهی پیشانی نهادن بر خاک اسان است دل از خاک برداشتن دشوار است!


الهی چگونه ما را مراقبت نباشد که تو رقیبی و چگونه ما را محاسبت نباشد که تو حسیبی!


الهی اگر کودکان سرگرم بازیند مگر کهنسالان در چه کارند؟!


الهی در شگفتم از انکه کوه را میشکافد تا به معدن جواهر دست یابد و خویش را نمیکاود تا به مخزن حقایق دست یابد!


الهی خروس را سحر باشد و حسن را نباشد!


الهی خفتگان را نعمت بیداری ده و بیداران را توفیق شب زنده داری گریه و زاری!

 

 

تنها شدم...!!!!!
  1. تنها شدم 
  2. تنها تر از تنهاییه تنها شدم
  3. ویران شدم
  4. ویران تر از ویرانیه ویران شدم
  5. رسوا شدم
  6. رسواتر از رسواییه رسوا شدم
  7. عاشق شدم 
  8. عاشق تر از عاشقیه عاشق شدم
  9. مست بودم
  10. خام بودم
  11. سبز بودم
  12. شاد بودم
  13. غرق نیاز و نازو خواب
  14. سرکش 
  15. آزاد بودم
  16.  
  17. یک آن تلنگر زد بر دلم
  18. برق نگاه نافذش
  19. بی معرفت رحمی نکرد
  20. بر این دل دیوانه ام
  21.  
  22. آتش زدم
  23. خاکسترم کرد
  24. سوختم
  25. بی جان شدم
  26. سنگ دل 
  27. آواره ام کردو
  28. شکست نازک دلم
  29.  
  30. آخر نفهمیدم چرا...؟؟؟
  31. !!!
  32. زندانی اش بودم ولی
  33. با پا کشیدو پس زد
  34. با دست بیچاره دلم
  35.  
  36. افسوس شیدایی شدم
  37. دردا که رسوایی شدم
  38. ویران شدم
  39. تنها شدم
  40. شیدای چشمانش شدمَ

نمیدونم باید خدافظی کنم یا نههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

+ نوشته شده توسط من و تو در جمعه 18 بهمن1387 و ساعت 1 بعد از ظهر |
دلم برات تنگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ
+ نوشته شده توسط من و تو در یکشنبه 3 آذر1387 و ساعت 12 بعد از ظهر |
سلام  خوبی      باز آمده ام که عشق فریاد کنم

 

 همیشه خوب خوبم بمون

 باید پیشم بمونییییییییییییییییییییییی

اجبار نیست دوست بداری مرا,همین

                    

                 عشق که رنگ رحم شود صادقانه نیست

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

؟        

 
دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه
عاشـق
شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه دلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي
عشـــــقو
بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه
عاشقــــت
بود
بشنواين التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ
ـــــــ
ــ
 

 

 می دونم كه عاقبت می ری يه روز

 بـــــــا همـــون قايقـــی كــــه تــو رو آورد

 رو همــــون مـــــــوج بــلنــــد ســـــــركشــی

 كـــــــه يـــــــه روز اومـــــــد تـــو رو بـــه مـن سپرد

 می دونـــم كـــــه آخـــــرش پـــس ميـــــاره تنهاييمــــو

 اون نسيمــــــی كـــــه تـــــو رو آورد و بــــی كسيمــــــو برد

 دوبــــاره زنـــده می شــه جــــون مــــی گيــــره توی دلــــم

 سايــــــۀ حسرتـــی كـــه زيـــر قــــدم های تــــو مُـــرد

 حــــالا شــب خوابتو ديدن واسه مــن يـــه عـادتـه

 تــو شبِ چشمای تو گـــم شدنـــم غنيمتـه

 دوســـت دارم تكيــه كنــــم بهـت ولــی

 شونه های ظريف تو زيرسرم امانته

 

:

 

+ نوشته شده توسط من و تو در سه شنبه 30 مهر1387 و ساعت 1 بعد از ظهر |

     گل ها جواب زمینند  به سلام آفتاب ،

          نه زمستانی باش که بلرزانی

          نه تابستانی باش که بسوزانی

          بهاری باش تا برویانی

 

 باغبان! رهایم کن!

          من بی‌نیاز زحمت پرچین و قیّمم!

ای مهربان،

رویاندنم کافی است!

                              بگذار بالیدن بیاموزم!

سخت است آری در تب و طوفان، بی تکیه بر دیوار، روییدن!

می‌دانمت...

می‌دانمت اما نیاز من...

                             رؤیای من...

                                      اما غرور من...!

در حسرت پروانه‌ها ماندم...

                   من ریشه در خاکم رهایم کن!

از قیّم وابستگی‌هایت

                             روزی جدایم کن...! جدایم کن!

ای باغبان از من چه می‌دانی!؟

          بگذار بی‌تردید در پای اقاقی‌ها بپیچم!

                                      این بودن من ‌است!

                  از کجا پیداست...!؟

                             شاید که من نیلوفرت باشم

برای سالها می نویسم ...

   سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند ...

   افسوس که قصه ی مادر بزرگ درست بود...

   که همیشه یکی بود یکی نبود

(اگردرخواب مي ديدم غم روز جدايي را)

(به دل هرگز نمي دادم خيال آشنايي را)

--> ************************************ ************************************

Welcome To My Page, null .

 

 

+ نوشته شده توسط من و تو در یکشنبه 31 شهریور1387 و ساعت 11 قبل از ظهر |

 

    

ای کاش بیاموزیم :

وقتی کسی ما را آزار می دهد، آنرا روی شن های صحرا

بنویسیم تا باد های بخشش آن را پاک کند

ولی

وقتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگ حک

 کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد.


نمیگم که رو زمین عاشقترینم 

نمیگم برای تو من بهترینم

 نمیگم که ثروت دنیا رو دارم 

 نمیگم که قدرت خدا رو دارم  

نمیگم که خورشید و ماه برات میارم

نمیگم که ستاره تو شبات میارم  

نمیگم که قصری از طلا می سازم

نمیگم که پلی از لاله ها می سازم  

نمیگم با بودنم غم دیگه مرده 

نمیگم خدا تو رو به من سپرده

http://i4.tinypic.com/62ig1h4.gifhttp://i9.tinypic.com/542kah5.gif       http://i4.tinypic.com/62ig1h4.gif

من میگم معنی عشق من تو هستی

من میگم تنها امید من تو هستی  

من میگم یه قلب پاک و ساده دارم

من میگم برای تو هر چی که دارم  

من میگم مهر و وفا برات میارم

من میگم تا جون دارم برات می سازم

من میگم با جون و دل برات می سازم

من میگم غم اگه داری با تو هستم 

من میگم تنها با عشقت زنده هستم

 

       

من، با زخم زبونات رفیقم

مرهم بزار ،با حرفات ، رو زخم عمیقم


با توام که داری به گریه م می خندی

کاش مشد بیایی و به من دل ببندی


تنها بودن یه کابوس شومه عزیزم

کار دل ، نباشی ، تمومه عزیزم

  
عاشقانه

برای خریدن عشق هر کس هرچه داشت آورد،‌ دیوانه هیچ نداشت و گریست،‌ گمان کردند چون هیچ ندارد می گرید،‌ اما هیچکس ندانست که قیمت عشق، اشک است

 

 

01-parvaneh.jpg

نیمه شب اواره و بی حس و حال

در سرم شورای جامی بی زوال

پرسه ای اغاز کردیم در خیال

دل به یاد اورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت

یک دوسال از عمر رفت بر نگشت

دل به یاد اورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

ان نظر بازی ان اسرار را

ان دو چشم مست آهو وار را

2jfbpqx.jpg

زندگی ميگذرد و اما آنچه در زير چرخهای بلند و سنگين ميماند خاطره است ،

خاطره .

خاطره ای از من و تو

 

 

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... ‌آفتابي شه ...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار

 

 

 

+ نوشته شده توسط من و تو در یکشنبه 24 شهریور1387 و ساعت 11 قبل از ظهر |

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط من و تو در سه شنبه 19 شهریور1387 و ساعت 9 قبل از ظهر |
 

 

  سر کلاس ادبیات معلم گفت

 فعل رفتن رو صرف کن

گفتم : رفتم ...رفتی ...رفت

ساکت می شوم ، می خندم ،

 ولی خنده ام تلخ می شود

معلم داد می زند : خوب بعد ؟ ادامه بده

و من می گویم : رفت ...رفت ...رفت

رفت و دلم شکست ...غم رو دلم نشست

رفت و شادیم مُرد ...شور و نشاط رو از دلم برد

رفت ...رفت ...رفت

و من می خندم و می گویم :

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است

کارم از گریه گذشته که به آن می خندم

 

 پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

 این دل درد اشنا دیوانه است

میروم از رفتن من باش شــــــــــــاد

از عذاب دیدنم ازاد باش

گر چه تو زودتر از من میـــــــــــروی

 آرزو دارم ولی عاشق شوی

ارزو دارم بفــــهـــــمی درد را

تلخی برخورد های سرد را....

 


به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است

در افسانه ها آمده روزي که خداوند جهان را آفريد فرشتگان مقرب را به بارگاه
خود فرا خواند و از آنها خواست تا براي پنهان کردن راز زندگي پيشنهاد بدهند∙
يکي از فرشتگان به پروردگار گفت:خداوندا آنرا در زير زمين مدفون کن∙
فرشته ديگري گفت آن را در زير درياها قرار بده∙
و سومي گفت راز زندگي را در کوهها قرار بده∙
ولي خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته هاي شما عمل کنم فقط تعداد
کمي از بندگانم قادر خواهند بود آن را بيابند در حالي که من مي خواهم راز
زندگي در دسترس همه بندگانم باشد∙
در اين هنگام يکي از فرشتگان گفت فهميدم کجاهي خداي مهربان راز
زندگي را در قلب بندگانت قرار بده زيرا هيچ کس به اين فکر نمي افتد که
براي پيدا کردن آن بايد به قلب و درون خودش نگاه کند∙
و خداوند اين فکر را پسنديد∙

تک درختي تنها توي يک جنگل تاريک و سياه از غم و درد به خود ميپيچيد.
از خودش ميپرسيد که چرا اينقدر تنهايم؟! که چرا هيچ دلي با من نيست؟ که چرا نيست دلي نگران من و تنهايي من؟ چه شود گر که دگر قد نکشم؟ چه شود اگر که من توي جنگل نباشم؟آنقدر گفت و گريست که شکست و آرام روي يک نهر روان ساخت پلي...
چقدر زيبا بود !چقدر مستحکم....
و درخت تنها عشق را پيدا کرد.
عشق را در بهار بايد جست. در گردش پروانه به دور يک گل، در ذوب شدن يخ با دست نوازشگر نور و خورشيد ، درميان سفر چلچله ها، درميان قطرات باران، در ميان وزش باد و غرش ابر و طوفان
عشق را بايد جست روي يک نهر روان که درختي روي آن ساخته پل
... و درخت تنها عشق را پيدا کرد
عشق يعني ايثار، عشق يعني گذشتن از خود، از بود و نبود
عشق يعني درختي بيجان روي يک نهر روان
عشق يعني يک بغل دلواپسي گم شدن در انتهاي بي کسي

 

+ نوشته شده توسط من و تو در دوشنبه 18 شهریور1387 و ساعت 11 قبل از ظهر |

در جلسه امتحان عشق

من مانده ام و يك برگه سفيد !

يك دنيا حرف نا گفتني

و يك بغل تنهايي و دلتنگي ...

درد دل من در اين كاغذ كوچك جا نمي شود !

در اين سكوت بغض آلود

قطره كوچكي هوس سرسر بازي مي كند !

و برگه سفيدم

عاشقانه قطره را به آغوش مي كشد !

عشق تو نوشتني نيست ...

در برگه ام ، كنار آن قطره

يك قلب كوچك مي كشم !

وقت تمام است .

برگه ها بالا ...

مهربانم

 

نمي دانم چه بگويم ،چه بگويم از زماني که نبودنت برايم عذاب آور است.

دوست دارم در كنارم باشي و بودنت را از اعماق وجودم حس كنم ،

دوست دارم برايت بمانم تا هر زماني كه تو بخواهي ....

مي خواهم برايت گل گلداني باشم كه با گفتن حرفهايت و سوز دلت اين گل را آبياري كني

دوست دارم حقيقت زندگيت باشم و ويرانه هاي دلت را به كاخي رويايي تبديل سازم

 و خود ويرانگر روياهاي پوچ و بي ارزشت باشم.......

من با هر تار و پودم عاشقانه تو را مي جويم و با گرمي نفسهايم به تو مي گويم

كه اي نازنينم دوستت دارم پس بيا و قلبم را بشكاف و محبت بي دريغ مرا از آن خود كن

چرا كه محبت من پاك و بي آلايش است

سكان غم و تنهایی را رها كن و در كنارم پهلو بگير

 تا بتواني از جزيره ي سبز و پر طراوت عشق من لذت ببري ....كوله بار سرد و طاقت فرساي

خود را بدست زمستان سهمگين بسپار و به سوي بهار پر گل و با طراوت من كوچ كن

تاريكي قلبت را با نور تند عشقم آفتابي خواهم كرد ..

جاده ها ي نا اميدي را برايت پاك خواهم كرد

و جوي خشكيده ي قلبت را از شراب ناب عشق جاري خواهم ساخت

خدايا ،مي خواهم كه خود نيز فاتح اين قلب يخي باشم و آن را از تيرگيها رها سازم

مي خواهم كه نگاه خسته اش را خريدار باشم و دل شكسته اش را مرهمي

 

eshgh_love_tifooses

عشق يعنی سوز نی ، آه شبان

                                    عشق يعنی معنی رنگين کمان  

عشق يعنی شاعری دل سوخته

                                    عشق يعنی آتشی افروخته

عشق يعنی با گلی گفتن سخن

                                    عشق يعنی خون لاله بر چمن

عشق يعنی ديده بر در دوختن 

                                    عشق يعنی در فراقش سوختن 

عشق يعنی يک تيمّم، يک نماز

                                    عشق يعنی عالمی راز و نياز

 

 

HydroForum ???? Group

فرهنگ لغت زندگانی

 

"ب" را جستجو کردم

 

وقتی به بوسه رسیدم نوشته بود:

آنجاکه کلام ناتوان شد،

 

برای ابراز نهایت محبت

 

بوسه را برگزین.

 

+ نوشته شده توسط من و تو در سه شنبه 29 مرداد1387 و ساعت 8 قبل از ظهر |

سلامی آلبالویی به تو که خیلی هلویی    

                                   سلامی با طعم توت فرنگی به تو که خیلی قشنگی

سلامی پرتقالی به تو که خیلی با حالی

 

 

زیبا سلام گریه من بی بهانه نیست

 چندین شب است خنده ی تو عاشقانه نیست

دیشب کنار پنجره بودی و در زدم

اما عجیب بود که گفتند خانه نیست

دیگر میان ان سبدی که تو داده ای

حتی به قدر شادی فردا ترانه نیست

گفتم چقدر تشنه ی یک مشت دانه ام

گفتی که عشق نقش بر اب است دانه نیست

گفتم که زلف خویش پریشان کن و بیا

گفتی اگر به هم بزنم زلف شانه نیست

گفتی مگو به هیچ کسی راز عشق را

گفتم که عشق جان جهان محرمانه نیست

اجبار نیست دوست بداری مرا,همین

عشق که رنگ رحم شود صادقانه نیست.

 

قلبمو هدیه می دم بهت . مواظبش باش . نه به خاطر اینکه قلبمه به خاطر اینکه تو توشی

   

گر مي دانستي که چقدر تنهايم برايم اشک مي ريختي و اگر مي دانستي چقدر اشک مي ريزم تنهايم نمي گذاشتي

                                 -------------------------------
 عشق من تو باش نه براي اينکه در اين دنياي بزرگ تنها نباشم.تو باش تا در دنياي بزرگ تنهاييم تنها ترين باشي..

                           **********************************************************

        نخ داخل شمع از شمع پرسيد چرا وقتي من ميسوزم تو اشک ميريزي *شمع گفت مگه ميشه کسي که تو قلبمه داره ميسوزه من اشک نريزم
 

 

خدایا به هر آنکه دوست میداری بیاموز که عشق از زندگی کردن برتر است

       وبه آنانکه دوستت میدارند بچشان که دوست داشتن از عشق هم  برتر است

 

خیلی دلم گرفته به دادم برس

+ نوشته شده توسط من و تو در پنجشنبه 24 مرداد1387 و ساعت 11 بعد از ظهر |


+ نوشته شده توسط من و تو در پنجشنبه 17 مرداد1387 و ساعت 11 بعد از ظهر |
خداوندا

 

تو میدانی که انسان بودن

 

و ماندن در این دنیا چقدر دشوار است

 

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است

 

و از احساس سر شار است

 

))


 

 

وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند 

 

وقتی خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است

 

وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است

 

وقتی گریستم گفتند بهانه است

 

وقتی خندیدم گفتند دیوانه است

 

دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم

 

باز شد درهای بیداری

 

پای درها لحظه ی وحشت فرو لغزید

 

سایه ی تردید در مرز شب جادوگر گسست از هم .

 

روزن رویا بخار نور را نوشید .

          

                               

زندگی چیست ؟

 

زندگی شستن یک بشقاب است

 

زندگی یافتن سکه ده شاهی در جوی خیابان است

 

زندگی مجذور آینه است

 

زندگی گل به توان ابدیت

 

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست

 

زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست

 

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد .

 

 

می خوام يه قصه بگم از سرشت آدما 


روزی که تو آسمون تک و تنها بود خدا !


 
اون روزا آسمونا رنگشون آبی نبود!


تو دل ستاره ها درد بی خوابی نبود !


 
یه روزی خدا اومد یه ذره خاکُ گرفت!


 
به هوای عشق تو گِل آدم و سرشت!


 
برا خوشحالی تو این زمین و آفرید


 
 این همه کهکشونو روی دامن تو چید !


 
 برای چشمای تو بهشت و بهونه کرد!


 
با ناز نگاه تو دوزخ و ویرونه کرد!


 
برا عطر نفس هات نسیم و آواره کرد!


 
برای بچگی هات زمین و گهواره کرد!


 

 خورشید و برای تو ، توی آسمون گذاشت!


 
گلای سرخ و فقط، برا خاطره تو کاشت!


 
بارون و به خاطر سبزی دل  به تو داد!


 
برا بوییدن تو خودشو رسوند به باد !


 

از سیاهی چشات قطره ای جوهر گرفت !


 
بعد از اون شد که دیگه ، شب زیبا سر گرفت!


 
از صدای گریه هات رعد و برق و آفرید !


 
دونه های اشکتو روی دریاها پاشید!


 
امید رو  به یاد تو به زمین ارزونی کرد !


 
از غم چشمای تو تو پاییزو زندونی کرد!


 
روزی که خدا تو رو سرور دنیا می کرد !


 
با گلاب عشق ِ تو دل ها رو معنا کر

 

+ نوشته شده توسط من و تو در شنبه 5 مرداد1387 و ساعت 9 قبل از ظهر |
 

 

زندگي كوتاهتر از آن است كه به خصومت بگذرد

و قلب ها گرامي تر از آنند كه بشكنند آنچه از روزگار به دست مي آيد

با خنده نمي ماند و آنچه از دست برود

با گريه جبران نمي شود فردا خورشيد طلوع خواهد كرد حتي اگر ما نباشيم

 

زندگي سه چيز است :

 

                         اشكي كه خشك ميشود ،

             

                                                   لبخندي كه نيست ميشود ،

  

                                                                                يادي كه ميماند و فراموش نميشود

 

 

 

بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

خیلی سخته ...

خیلی سخته که بغض داشته باشی اما نخوای کسی بفهمه...

 

خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی ...

 

خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری ...

 

خیلی سخته که روز تولدت ٬ همه بهت تبریک بگن ٬ جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای ...

 

خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی ٬ بعد بفهمی دوست نداره ...

 

خیلی سخته که همه چیزت رو به خاطر یه نفر از دست بدی ٬ اما اون بگه : نمیخوامت

دست خودم نیست

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای
به خدا بدان که این دست خودم نیست!

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!

دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.

دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!

به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!

دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی

 

 

خندیدم

خنده ام را باور نکردند

از ته دل خندیدم

باز هم باور نکردند

اونقدر که از چشمانم اشک سرازیر شد

همه گفتند

گریه می کنی؟!!!

اینبار میان خنده بغض کردم

پوز خندی زدم

همه خندیدند

ومن گریه کردم!!!!

اخه دلم واسهء گلای میخک تنگ شده بود

 

 اینکه بابایم می گوید دهانم هنوز بوی پفک می دهد ولی من تو را عاشق می باشم،

ای دختر همساده! هر بار که با موهای دمب موشی ات به حیاط می ایی تا لی لی بازی کنی

و هی دماغت را بالا می کشی از بس هوا سرد می باشد، دل کوچک من خیلی قنج می رود. ان روز که در استپ هوایی توپ را بالا انداختی که ''کودک فهیم'' و من سوزیدم، فهمیدم که در گلویت گیر کرده می باشم و اصلا فکر نمی کنم که تو از ممد فرنگیز خانوم اینا با ان کت شلوار مسخره اش خوشت می اید. من از تو خیلی دلگیر می باشم از بس عباس اقای بقال محله لپ تو را کشید که ''کوچولو چی می خوای؟'' و تو بی حیایانه خندیدی و من تا صبح ماهواره ممد فرنگیز خانوم اینا را تماشا کردم که غیرت خونم نرمال شود. من هر روز لب پنجره منتظرت می نشینم و با دستان کوچولویم هی گیتار می زنم که ''چه خوشگل شدی امروز'' و تو از سرویس مدرسه پیاده می شوی و در حالی که با راننده گنده بک سرویس بای بای می کنی و وسط کوچه مقنعه ات را در می اوری و من ''دلم تنگه برادرجان'' می خوانم و با سوزیدنم می سازم. ان یکی روز که معلمتان ''من بادام دارم'' درس داد و تو گریان امدی که ''دلم بادام می خواهد'' من به تو خیلی بادام دادم و تو خندیدی و نفهمیدی که من به چه دلهره از اجیل فروشی سر کوچه بادام را دزدیدم و اقاهه به من گفت:'' فسقلی الدنگ!'' تو خیلی خوشگل قشنگ می باشی ولی هیچ وقت به زیبایی خانم معلم ما که فامیل سوفیالورن اینا می باشد نمی رسی و بابایم عاشق او می باشد و به زودی با هم همسر می شوند و من خیلی خوشحال می باشم که خانم معلم عزیز که زنی زیبا و مهربان می باشد خیلی برای خوشبختی بابایم تلاش می کند....'' خانم معلم می گوید:'' تا همین جا بس می باشد. دیکته عقشولانه بهت گفتم که خسته نشوی!'' من خیلی ناراحت می باشم که خانم معلم از احساسات پاک من سوء استفاده می کند و دیکته های بد اموزی می گوید از بس که همساده ما اصلا دختر ندارد. خانم معلم می گوید:'' من رفتم. به بابایت سلام برسان بگو پول این تدریس خصوصی ها را می کشم روی مهریه !! جالب بید

 

خداوندا : دوستي نصيبم كن كه با من بگريد ، آناني كه با من ميخندند بسيارند

شيشه ای می شکند...يک نفر می پرسد...چرا شيشه شکست؟

مادر می گويد...شايد اين رفع بلاست. يک نفر زمزمه کرد...باد سرد

 وحشی مثل يک کودک شيطان آمد.

 شيشه ی پنجره را زود شکست.

کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ی مغرور شکست،

عابری خنده کنان می آمد...تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی

 بر دل تنگم می شد...اما امشب ديدم...هيچ کس هيچ نگفت غصه ام

 را نشنيد... از خودم می پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ی پنجره

 هم کمتر است؟ دل سخت شکست اما، هيچ کس هيچ نگفت

و نپرسيد چرا...

تمام می شوم شبی فقط به من اشاره کن

عشق یعنی...

 

شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "

 استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو

و پر خوشه ترين شاخه را بياور.

 اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش

 که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی!

 " شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.

 استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "

و شاگرد با حسرت جواب داد:

 " هيچ! هر چه جلو ميرفتم،

خوشه های پر پشت تر ميديدم

و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين،

 تا انتهای گندم زار رفتم .

" استاد گفت: " عشق يعنی همين

 

                   

مرگ

   پايان نيست؛

   بلکه

  آغاز است بر تمامی کرده ها و گفته ها و شنيده ها.

  نه بر اين باور باش که

         آمدی 

   نه

            اکنون آغاز راه است

آغازی بر                      

         عمری که گذراندی

                                                     چه کردی ؟ چه خواهی کرد.

اکنون روز حساب است.

خدایا "خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتی ولی من زاده امروزم جهنمت فرداست

 پس چرا امروز می سوزم ؟چرا؟


 


 
 
خواستم عاشق شوم.......گفتند گناه است
             
گريه كردم ......................گفتند ديوانه است
              
برايش عشق ورزيدم.......گفتند كودكانه است
              
به خدا التماس كردم.......گفتند شاعرانه است

               
و وقتي كه مردم............گفتندعاشق پيشه است

   

 

 

گفتی چو خورشید زنم سوی تو پر

چون ماه شبی میکنم از پنجره سر

اندوه که خورشید شدی تنگ غروب

افسوس که مهتاب شدی وقت سحر

 

كاش مي شد بارديگر سرنوشت از سر نوشت كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت

كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست با محبت, با وفا, با مهربانيها نوشت كاش مي شد

اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت كاش دلها از ازل مهمور

حسرتها نبود كاين همه اي كاشها بر دفتر دلها نوشت

 

ماهي به آب گفت : تونميتوني اشکاي منو ببيني چون من توي آبم . 

آب جواب داد اما من مي تونم اشکاي تو را احساس کنم چون تو

توي قلب مني

اگه یه شب به آسمون نگاه کردی هیچ ستاره ای

نداشت من حاضرم تا صبح برات چشمک بزنم تا تنها

 ستاره ی شبهات باشم !

 

 

 

تنها امیدم تویی ...

بی تو برگ پائیزی ام اسیر دست طوفان ...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط من و تو در یکشنبه 30 تیر1387 و ساعت 7 قبل از ظهر |

 
رهایم کن برو ای عشق از جانم چه می خواهی
 
به سوهان غمت روح مرا پیوسته می کاهی
 
مگر جز مهربانی از تو و چشمت چه می خواهم
 
تو خود از هر کس بهتر از احساس من آگاهی
 
نیازی نیست تا پنهان کنی از من نگاهت را
 
گواهی می دهد قلبم مرا دیگر نمی خواهی
 
غزل هایم زمانی روی لبهای تو جاری بود
 
ولی امروز در چشمت نمی ارزم پر کاهی
 
دلم خوش بود گهگاهی برایت شعر می خوانم
 
تو هم سر می زدی آن روزها از کوچه ها گاهی
 
برو هر جا که می خواهی برو آسوده باش اما
 
مواظب باش مثل من نیفتی در چنین چاهی
 

بي تو مهتاب شبي باز از ان كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم ان عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه جانم ، گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم امد كه شبي با هم از ان كوچه گذشتم

پر گشوديم و در ان خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب ان جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسماه صاف و شب ارام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در اب

شاخه ها دست بر اورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به اواز شباهنگ

يادم ايد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن !

لحظه اي چند بر اين اب نظر كن

آب ايينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كني ، چندي از اين شهر سفر كن !

با تو گفتم : حذر از عشق ! ندانم

 

سفر از پيش تو هر گز نتوانم

نتوانم !

روز اول ، كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي ، من نرميدم ، نه گسستم

باز گفتم كه تو : صيادي و من اهوي دشتم

تا به دام تو درفتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ! نتوانم

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ، ناله تلخي زد و بگريخت

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم ايد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

رفت در ظلمت غم ، ان شب و شبهاي دگر هم

نه گرفتي از عاشق ازرده خبر هم

نكني ديگر از ان كوچه گذر هم

بي تو اما به چه حالي من از ان كوچه گذشتم

 

 

در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز

                                          

هر کسی بر حسب فکر

 گمانی دارد

۱۰۰۰ مرتبه ۹۰۰ جمله ی عاشقانه را روی۸۰۰ جای مختلف

به۷۰۰ زبان و پیش ۶۰۰ نفر فریاد زدم! ۵۰۰ تای آن رادر۴۰۰ جمله

گنجاندم و به ۳۰۰زبان در۲۰۰برگ ترجمه کردم.  ۱۰۰تای آن را۹۰روز...

روزی۸۰ مرتبه برای تو خواندم! ۷۰ تای آن را آموختم وبیش از۶۰تای آنرا

تجربه کردم و ۵۰غروب را از ۴۰سمت به نظاره نشستم. در ماه

۳۰روزه،بیشتر از۲۰روز ۱۰ باراز تو ۹سوال کردم.  ۸ سوال من را

۷ مرتبه در۶ روز جواب دادی. با ۵ واسطه ۴ دفعه تو را ۳ جا

دعوت کردم...  ۲ ساعت خواهــــش کردم تا یک بار گفتی:

                     

 

مطالب عاشقانه.....عکسهای زیبا WWW.farhadkazemi.blogfa.COM

مطالب عاشقانه.....عکسهای زیبا WWW.farhadkazemi.blogfa.COM

مطالب عاشقانه.....عکسهای زیبا WWW.farhadkazemi.blogfa.COM

 

از خدا پرسیدم چی دوست داری؟

گفت :سخاوت

دیوانه گفت: حماقت

غم گفت: ملامت

کوه گفت:صلابت

معشوق گفت: نگاهت

فدای تو که گفتی: رفاقت

 

مطالب عاشقانه.....عکسهای زیبا WWW.farhadkazemi.blogfa.COM 



معلم عشق

معلم گفت{الف}گفتم او.

 

معلم گفت{ب}گفتم با او.

 

معلم گفت{پ}گفتم پیش او.

 

معلم گفت{ج}خواستم بگویم

 

 جدایی گفت نگو (C YoU )

 

+ نوشته شده توسط من و تو در شنبه 22 تیر1387 و ساعت 12 بعد از ظهر |
نارنجی

تو ميروی و من فقط نگاهت ميکنم.تعجب نکن که چرا گريه نميکنم.

بی تو يک عمر فرصت برای گريستن دارم اما برای تماشای تو همين يک لحظه باقی است.

-

عجب روزگاریه!به عاشق میگن دیوونه و به دیوونه ها میگن عاشق.وقتی زنده ای،تنهایی و وقتی میمیری،دسته دسته به ملاقاتت میان.تمام عمر دنبال خوشبختی هستیم و وقتی به اون میرسیم که دیگه زندگی مون تموم شده.اخه دنیا همینه؟!!

-

وقتی رفتی،هر چه را که متعلق به تو بود از بین بردم؛تمام یادگاری ها،هدیه هاو ....اما خاطراتت به هیچ قیمتی ترکم نمی کند.بگو با انها چه کنم؟

                                                             بگو

-

 

 

كاش بودي تادلم تنها نبود تا اسير غصه فردا نبود

 

كاش بودي تا براي قلب من زندگي اينگونه بي معنا نبود

 

كاش بودي تا لبان سرد من قصه گوي غصه غمها نبود

 

كاش بودي تا نگاه خسته ام بي خبر از موج واز دريا نبود

 

كاش بودي تا زمستان دلم اينچنين پرسوز وپرسرما نبود

 

كاش بودي تا فقط باور كني بعد تو اين زندگي زيبا نبود ..

 

 و به باران سوگند

وبه شبنم وبه گل

وبه هر چیز که چون عشق لطیف است

             که تو پروانه هستی منی!

 

 


 

تا حالا به بودنت تو دنیا فکر کردی؟


 

تا حالا دلیل زندگی کردن را فهمیدی؟


 

اصلا به این فکر کردی که چرا به این دنیا اومدی؟


 

یا چرا مردن برات ترسناکه؟


 

حتما می گی دیگه نگو سرم درد گرفت


 

راستش تو درست می گی


 

اگر بخواهیم به همه ی این چیز ها فکر کنیم حتما...


 

ولی زنده بودن یعنی این...


 

یعنی به همه ی این چیزها فکر کردن


 

و نتیجه درست را بدست آوردن


 

اگر تونستی به همه این چیز ها جواب بدی


 

به منم حتما بگو....

 

 

 


 


 

 

+ نوشته شده توسط من و تو در چهارشنبه 19 تیر1387 و ساعت 8 قبل از ظهر |
 

سلام ........................

خیلی وقته که دیگه حرفای دلمو برات ننوشتم  قراربود این خونه خونه ی حرفهامون باشه نمیدونم چی برات بنویسم هرچی که هست روزانه برات تعریف میکنم حرفی نیسته که تو ندونی ولی خوب هنوز باور نمیکنی که همه چیزو میدونی فکرمیکنی خیلی چیزا هست که بهت نگفتم  (اینطور نیست؟)

من اگر حرفامم برات بنویسم قبل از اینکه تو بخوای بخونیشون همشونو برا تعریف میکنم بی مزه میشه )نیست که تو فقط سالی یکبار در این خونه رو میزنی به همین دلیل منم حرفامو اینجا برات نمیگم تو بغلت میگم (

خیلی خسته ام خابم میاد  امروزهم نیستی حالم گرفته هست

نمیدونم دیشت چه اسراری داشتی حرفامو برات بنویسم حرفی نیسته به غیر از یک حرف  دلم برات خیلی تنگ شده   راسنی ۱۶ اسفند ۸۶ یادته ؟

 

        قسم به عشقمون قسم
                                  همش برات
دلواپسم
                                                    قرار نبود اينجوري بشه
                                                              يهو بشي همه کسم
                                                      راستش چي شدو جطوري شد؟
                                                   اينجوري عاشقت شدم
                                     شايد ميگم
تقصير توست

               تا کم شه از جرم خودم

 

  

+ نوشته شده توسط من و تو در چهارشنبه 19 تیر1387 و ساعت 7 قبل از ظهر |

 

سفر غریبی داشتم توی اون چشم سیاهت سفری که برنگشتم گم شدم توی نگاهت یه دل ساده ساده کوله بار سفرم بود چشم تو مثل یه سایه همه جا همسفرم بود من همون لحظه اول آخر راه و میدیدم تپش عشق تو رگهام عاشقونه می شنیدم وای ای همسفر اگر بعد از این در سفر بی تو تنها باشم

 

هميشه با بد ست آوردن اون کسي که دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ، گاهي وقتا لازم هست که ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ، همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميکنيم و با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگي کردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مکن و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشدافسوس

...آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد...

براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم

 

گريه ميکنم تا توي اشکام ترو ببينم. اشکامو پاک ميکنم تا کسي تو رو نبينه

آدم ها....

آدم ها به هم گل مي دهند ، چون معناي حقيقي عشق در گل ها نهفته است . كسي كه بكوشد صاحب گلي شود ، پژمردن زيبايي اش را هم خواهد ديد . اما اگر به همين بسنده كند كه گلي را در دشتي بنگرد ، همواره با او خواهد ماند. چون آن گل با عصر هنگام ، با غروب خورشيد ، با بوي زمين خيس و با ابرهاي افق آميخته است

 

دوستت

 دارم تا همیشه..تا ابد.. دوستت دارم تا جنون...تا دیوانگی دوستت دارم تا گریه...تا بهانه... دوستت دارم تا مهربانی...تاخاطره... دوستت دارم تاضربه...تا شکستن ... دوستت دارم تاعذاب... تاامید... دوستت دارم تا دوباره... تا خیال... دوستت دارم تا دیدار...تا عشق... که بدترو بهترازآن نمی شناسم...

اگه کسي رو دوست داري نه براش ستاره باش نه آفتاب چون هردوشون مهمون زود گذرند. پس براش آسمون باش که هميشه بالاي سرش باشي

 
 

برای عشق:

 

 

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.

 

براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.

 

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.

 

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

 

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.

 

براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.

 

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.

 

براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.

 

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.

 

براي عشق خودت باش ولي خوب باش.

 !

اگر زندگي را زيبا ببيني هيچ غمي نمي تواند ديوار شيشه اي دلت را بشكند و روحت را بيازارد

سيب زندگي را گاز بزن و آب حيات و گواراي عاشقي را سر بكش تا به اوج قله هاي سعادت برسي آنگاه پاك شوي و نفس بكشي از هواي آزاد به خدا رسيدن

براي رسيدن و عاشق بودن هميشه فرصت هست اما اگر قلبي را شكستي بدان كه شايد هيچگاه فرصتي براي بازگشت نمانده باشد

زيبايي عشق در رسيدن به خداست هرگاه در وجود عشقت به خدا رسيدي براي جاودانگي آن عشق ، هيچگاه فراموشش نكن

سبز باش اما نه آنقدر سبز كه آبي آسمان را فراموش كني

آبي باش اما نه آنقدر آبي كه سرخي گلهاي سرخ عشق را از ياد ببري

شيشه اي باش اما نه آنقدر شيشه اي كه با هر نفسي بشكني

هميشه به فكر پايان باش اما نه آنقدر كه آغاز را فراموش كني

با خودت و تمام دنيا صادق باش حتي اگر دنيا با تو صادق نباشد

بيقرار دلي باش كه بيقرارت باشد

آشفته حال دلي باش كه آشفته حالت باشد

چشم انتظار چشمي باش كه نگرانت باشد

عاشق قلبي باش كه هواخواه تو باشد

تو را ميان شعرهايم جستجو مي كنم اما درون قلبم مي يابمت

فرسنگها را يكي پس از ديگري سپري كن تا به جاده اي برسي كه نور حقيقت آن جاده تو را به آن سوي سرزمين عشق و جاودانگي برساند آنگاه است كه به آرامشي ابدي خواهي رسيد

آبي باش مثل آسمان

سبز باش مثل سبزه زارها

سرخ باش مثل گل سرخ

زرد و نوراني باش مثل آفتاب

اما سخت باش مثل كوه

تا هيچ غمي نتواند

سرو قامتت را در هم بشكند

هر لحظه و هر اتفاق زندگي

تجربه اي است براي ساختن روح

و امتحان اراده انسان

پس قدر تك تك لحظه هاي

زندگي و عمرت را بدان

و از فرصت هاي طلائي عمرت

حداكثر استفاده را داشته باش

از غمها ، شكستها و حوادث تلخ زندگي، پلي بساز براي رسيدن به آرامش و خوشبختي

سعي كن هميشه صبور و آرام باشي حتي در برابر سخت ترين ناملايمتي ها ، زيرا داشتن آرامش و صبر ، كليد حل تمامي مشكلات

 يا دوزخيان مرگ پلي است

براي زندگي اگرمعني عشق ؟ اگر خنده است چرا گريه ميكنيم ؟ اگر گريه است چراخنده ميكنيم ؟

اگر مر گ است چرا زندگي مي كنيم ؟

اگر زندگي است چرا مي ميريم ؟

اگه عشق است چرا به آن نمي رسيم ؟

اگه عشق نيست چرا عاشقيم ........!!!!!

عشق به معناي دوست داشتن گريه و خنده دراخرت معنا پيدا مي كند

كه از كدامين دسته ادمها باشيم بهشتيان

 

بازي روزگار را نمي فهمم! من تو را دوست مي دارم. تو ديگري را..... ديگري مرا..... و همه ما تنهاييم ...
 
اگر بوي گلي را دوست نداري شاخه هايش را نشكن
 
بزرگي را گفتم زندگي چند بخش است ؟ گفت دو بخش : كودكي و پيري...... گفتم پس جواني چه شد ... گفت با عشق ساخت ، با بي وفايي سوخت ، با جدايي مرد
 
زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ، چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم
 
چقدر خوبه آدم يكي رو دوست داشته باشه فقط بخاطر خودش
 
بزرگترين آرزوي عاشق اينه كه كوچكترين آروزي معشوقش باشه
 
چقدر خوبه ادم يكي را دوست داشته باشه نه به خاطر اينكه نيازش رو برطرف كنه نه به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره نه به خاطر اينكه تنهاست و نه از روي اجبار بلكه به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره

                                                                         

بوسه يعني وصل شيرين دو لب بوسه يعني خلسه در اعماق شب

بوسه يعني مستي از مشروب عشق بوسه يعني آتش و گرماي

تب بوسه يعني لذت از دلدادگي لذت از شب , لذت از ديوانگي

بوسه يعني حس طعم خوب عشق طعم شيريني به رنگ سادگي

بوسه آغازي براي ما شدن لحظه اي با دلبري تنها شدن بوسه

سرفصل كتاب عاشقي بوسه رمز وارد دلها شدن بوسه آتش مي

زند بر جسم و جان بوسه يعني عشق من , با من بمان شرم در

دلدادگي بي معني است بوسه بر مي دارد اين شرم از ميان طعم

شيرين عسل از بوسه

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

دل زتنهایی به جان آمد خدا را همدمی

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو

 ساقیا!جامی به من ده تا بیاسایم دمی

+ نوشته شده توسط من و تو در سه شنبه 18 تیر1387 و ساعت 7 قبل از ظهر |

  

عشق

 

 

من تنهاترين فرياد در اوج صدايم من عاشقانه ترين نگاه در كشتي وجود توام

 

من مي خوام زنده بمانم تا با تو باشم.

 

با تو بخوانم چرا كه بي تو ميميرم تمام شعر هاي من فرياد قلب من است.

 

 

 

 

www.hamtaraneh.com

 

عشق چیست :

 به كوه گفتم عشق چيست؟ لرزيد

 به ابر گفتم عشق چيست؟ باريد

 به باد گفتم عشق چيست؟ وزيد

 به پروانه گفتم عشق چيست؟ ناليد

 به گل گفتم عشق چيست؟ پرپر شد

 به انسان گفتم عشق چيست؟

 اشك از ديدگانش جاري شد و گفت: ديوانگيست

فرمانروايي كه مي كوشيد تا مرزهاي جنوبي كشورش را گسترش دهد ، بامقاومتهاي سرداري محلي مواجه شد و مزاحمتهاي سردار به حدي رسيد كه خشم فرمانروا را برانگيخت وبنابراين او تعداد زيادي سرباز رامامور دستگيري سرداركرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا درآمدند و براي محاكمه و مجازت به پايتخت فرستاده شدند. فرمانروا با ديدن قيافه سردار جنگاور تحت تاثير قرارگرفت و ازاو پرسيد : اي سردار، اگر من ازگناهت بگذرم و آزادت كنم ، چه مي كني ؟ سردار پاسخ داد : اي فرمانروا ، اگرازمن بگذري به وطنم بازخواهم گشت و تا آخرعمر فرمانبر تو خواهم بود. فرمانروا پرسيد : و اگر ازجان همسرت درگذرم ، آنگاه چه خواهي كرد؟ سردار گفت : آنوقت جانم را فدايت خواهم كرد! فرمانروا ازپاسخي كه شنيد آنچنان تكان خورد كه نه تنها سرداروهمسرش را بخشيد بلكه اورا به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب كرد. سردارهنگام بازگشت ازهمسرش پرسيد: آيا ديدي سرسراي كاخ فرمانروا چقدر زيبا بود؟ دقت كردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود؟ همسر سردار گفت : راستش را بخواهي ، من به هيچ چيز توجه نكردم. سردار با تعجب پرسيد : پس حواست كجا بود؟ همسرش درحالي كه به چشمان سردار نگاه مي كرد به او گفت : تمام حواسم به تو بود. به چهره مردي نگاه مي كردم كه گفت حاضر است به خاطر من جانش رافدا كند!

 

عاشق...

 

عاشق                           عاشق تر

نبود در تار و پودش           دیدی گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه دیدار این خونه

فقط  خوابه ، تو که رفتی هوای  خونه تب داره  ،  داره  از درو دیوارش غم

عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ،  بیا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش

حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و  گنجشک  کلاغای

سیاه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابیده  توی  دنیای خاموشی  ،   دیگه  ساعت رو

طاقچه شده کارش فراموشی  ،  شده کارش فراموشی  ،  دیگه  بارون  نمی

باره  اگر چه  ابر سیاه  ،  تو که  نیستی  توی  این خونه ،   دیگه  آشفته

بازاریست  ،  تموم  گل ها  خشکیدن مثل خار بیابون ها ،  دیگه  از

رنگ  و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت

گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو

به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری

گفتم که تو می دونی،سرخاک

تو می میرم ، ولی

تا لحظه مردن

نمی گیرم

دل از

 تو

 

اگه كسي ديوونت بود ، بازیش نده

 

اگه عاشقت بود ، دوسش داشته باش

 

اگه دوست داشت ، بهش علاقه نشون بده

 

اگه بهت علاقه داشت ، فقط بهش لبخند بزن

 

اينطوري هميشه يه پله ازش عقبتري ،

 

اگه يه روزي خسته بشه و يه پله 

 

بيادعقب ، تازه ميشه مثل تو


                      

                            

- خوشبختي مجموعه اي از بدبختي هاست كه هنوز بر سر ما نيامده است.

- عشق مانند ساعت شني است همزمان كه دل را پر مي كند مغز را خالي مي كند.

- عشق زمان را از بين مي برد و زمان عشق را .

- زماني كه تولد يافتم گريستم و هر روز نشانم مي دهد كه چرا گريستم.

- وقتي خداوند مي گويد آري . آنچه را مي خواهي به تو مي دهد.

وقتي مي گويد نه . چيز بهتري به تو مي دهد.

زمانيكه مي گويد صبر كن . بهترين چيز را به تو مي دهد

درشادي ات آنقدر مي تپيدم تا خود تنهايي مرا درك كني ، آنگاه در من

 لانه اي مي ساختي و خود را پرنده سبكال انديشه ام قرار مي دادي و

 در درونم جاي مي گرفتي تا بفهمي كه با تمام وجودم فرياد مي زنم

 دوستت دارم. دوست داشتم تا قطره اشكي بودم تا در گوشه اي از

 چشمان زيبايت سرازير مي شدم و بر گونه هايت مي گذشتم و لبانت

 را آنقدر مي بوسيدم تا بداني چقدر دوستت دارم. وحال اينكه:

چشمانت را قاضي ، نگاهت را دادگاه ، و لبانت را هيأت منصفه قرار

 بده و مرا در زندان عشقت به حبس ابد محكوم كن

 i love you

هميشه گريه نشانه ي ضعف نيست! گاهي نشانه ي يك بخشش است-گاهي يك فداكاري- گاهي يك ظلم و گاهي هم نمايانگر عظمت يك...عشق

 

+ نوشته شده توسط من و تو در دوشنبه 10 تیر1387 و ساعت 8 قبل از ظهر |

سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی

 

شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی

 

آه باران من سراپای وجودم آتش است

 

پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی

 

 

اگه تو دنيا هيچي هيچي نداشته باشي مطمئن باش سه چيز هميشه مال تو هست:خداي مهربون، فکراي قشنگ وقلب کوچيک من

****************

 

دربيكران زندگي دوچيز افسـونـــم كــرد

 آبــــــــــي آســمان وخدا

آبي آسمان را ميبينم و ميدانم كه  نيست

خدارا نمي بينم و ميدانم كه هست

156707641.jpg20kx2s0.jpg1zlrryf.jpg2i27f9g.jpg

نگاه ساکت باران  

به روی صورتم دزدانه می لغزد

ولی یاران نمی دانند که من دریائی از دردم

به ظاهر گر چه می خندم

ولی اندر سکوتی تلخ میگریم

شايد آن روز كه سهراب نوشت :

 

تا شقايق هست زندگي بايد كرد ...

 

خبري از دل پر درد گل ياس نداشت

بايد اینگونه نوشت :

              چه شقايق باشي

                            چه گل پيچك و ياس

                       
                         

                

            زندگي اجبار است ...

 

مرا اینگونه باور کن :

کمی تنها

کمی بی کس

کمی از یاد ها رفته

خدا هم ترک ما کرده

خدا دیگر کجا رفته ؟

نمیدانم مرا آیا گناهی هست ؟

که شاید هم به جرم آن

غریبی و جدایی هست

------------------------

متولدین فروردین

امسال براي به دست آوردن بعضي از چيزهايي كه خيلي دوست داريد بايد بسيار تلاش كنيد و بايد به خودتان ثابت كنيد اگر چيزي را با تمام وجود
بخواهيد مي توانيد انجام دهيد.از آنجايي كه طبيعت خونگرمي داريد به راحتي م يتوانيد باگروه هاي مختلف اجتماعي همراه شويد، فقط بايد مراقب باشيد كه در انتخاب دوستان خود درست عمل كنيد در غير اين صورت به دردسر مي افتيد.
اگر شاغل هستيد بايد بگويم تغيير مهمي در برنامه هاي كاري تان به وجود خواهد آمد كه مسلماً شانس و فرصت هاي مناسبي در اختيارتان خواهد گذاشت. نتيجه سال ها تلاش و كوشش تان را خواهيد ديد. امسال زمان خوبي براي شروع يك سري از برنامه هايي است كه در سر داريد و موفقيت با آنها همراه است. از نظر عاطفي بايد بگويم به كسي علاقه مند مي شويد كه احساس مي كنيد فقط و فقط او را براي زندگي مي خواهيد، مژده كه او هم همين احساس را به شما دارد فقط اگر متأهل هستيد اين احساس را از دل بيرون كنيد كه زندگي تان را تباه خواهد كرد.

2j3k2og.jpg1194765859.jpg1550823-md.jpg

 

 

متولدين اسفند
امسال بيشتر انرژي شما صرف فهميدن راههايي مي شود كه بتوانيد اوضاع مالي تان را بهبود بخشيد. پول مسلماً در جلوي راه شما قرار مي گيرد و روي تمام باورهاي شخصي، روياها و فلسفه زندگي تان اثر مي گذارد. اگر عاقل باشيد مي توانيد از آن به درستي بهره بريد و اوضاع زندگي خود و
خانواده تان را بهبود بخشيد. دوست داريد در جمع مردم و با آنها باشيد زيرا از بودن در كنار آنها لذت مي بريد و اين شادي كمك مي كند تا در كارهايتان موفق تر از گذشته عمل كنيد. هميشه دوست داشتيد به جاهاي ديدني جهان سفر كنيد و عجايب دنيا را از نزديك ببينيد، مژده كه امسال فرصتي برايتان پيش مي آيد كه حداقل يك يا دو مكان ديدني تاريخي واقع در خارج از كشور را ببينيد. امسال نتيجه برخي از تلاش هايتان را خواهيد ديد و با انرژي مضاعفي كه به دنبال آن در وجودتان شكل مي گيرد به كارهاي ديگرتان هم خواهيد رسيد. عاشق شدن و احساس زيباي دوست داشتن را امسال تجربه خواهيد كرد

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط من و تو در یکشنبه 9 تیر1387 و ساعت 10 قبل از ظهر |
 

با خواندن دلتنگی هایت دلتنگ تر شده ام ! می دانی؟!            

 

 يعنی انتظار و انتظار

                                  يعنی هرچه بينی عکس يار

 يعنی ديده بر در دوختن

                                     يعنی در فراقش سوختن

 يعنی شعله بر خرمن زدن

                                                 يعنی رسم دل بر هم زدن

 يعنی لحظه های التهاب

                                    يعنی لحظه های ناب ناب

 یعنی با پرستو پر زدن

                                     يعنی آب بر آذر زدن

 

 عشق يعني يك تمنا , يك نياز

                                         زمزمه از عاشقي با سوز و ساز
 
عشق يعني چشم خيس مست او

                                           زير باران دست تو در دست او

عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان "

                                           تا سحر از عاشقي با او بخوان

 

+ نوشته شده توسط من و تو در پنجشنبه 30 خرداد1387 و ساعت 10 قبل از ظهر |

خیلی چاکریم دیونه 

مخلصیم

 بای بای  بای بای  

 

 

+ نوشته شده توسط من و تو در چهارشنبه 29 خرداد1387 و ساعت 11 قبل از ظهر |

               جان من  ای مهربان  در دست توست

 

               این دل عاشق که دادی مست توست

 

               عاشقان  را  یار و  دلبر  جز  تو  نیست

 

               گردش  انگشتشان بر شست  توست

3716os.gif

در این دنیا که حتی ابرها نمی گریند به حال ما

 

           

               همه از ما گریزانند تو هم بگذراز این تنها

 

 

 

خسته ام انگار صد سال پیاده راه آمدم
انگار صد سلسله کوه را روی شانه های نحیفم حمل کرده ام
انگار هزار سال پلک بر هم نگذاشته ام.

خسته ام آنقدر خسته ام که حتی نام خود را هم فراموش کرده ام و هیچ یادم نیست که برای اولین بار کدام گل را بوییده ام.

من شکل سنجاقکی راکه در کوچه ی کودکی بوسیده ام از یاد برده ام.

خسته ام انگار این جاده های سرد خاکی تمام شدنی نیست.
از دست زمین و آسمان دلگیرم و از درختانی که بی من سبز شده اند گله مند.

خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفس های گرمت بی اعتنا بگذرم.

بگو چقدر به انتظار بشینم که زمان از من عبور کند و ستاره ها شاهد خاموش شدن تک تک فانوس هایم باشند؟

چقدر پیراهن کدرم را در چشمه ی آرزو ها بشورم و روی طناب دلواپسی پهن کنم؟

اگر شوق رسیدن به دست هایت نبود هیچگاه آغوشم را نمی گشودم و اگر صدای گوشنواز تو نبود از گوشه ی تنهایی بیرون نمی آمدم.

 اگر شوق دیدن چشمهایت نبود هیچگاه پلکهایم را بیدار نمی کردم و اگر نسیم حرفهایت نمی وزید معنای جهان را نمیفهمیدم.

من خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم هرروز بربا شکوهترین قله ی زندگیم بایستم و همراه با ستاره ها و خورشید به تو سلام کنم.

           

 

چه خوب بود .....

چه خوب بود اگربزرگی دلها به بزرگی دریا بود.

چه خوب بود صبر دلها مثل صبر کویر تشنه وبی کس بود

که مدتهاست طعم اب را نچشیده وچه خوب بود

هیچوقت از عزیزان جفا نمی دیدیم  

 

جستجو

اگر نگاهت به وسعت خور شید باشد

میتوانی یار را در همه پنجره ها ببینی

.اگر قلبت به زلا لی دریا باشد

میتوانی او را در همه رود ها جاری ببینی

اگر چشمانت به رنگ عشق باشد

میتوانی او را در کلبه محبت

به انتظار نشسته پیدا کنی

وکلید همان کلبه همان عشقی است

که در سرتاسر وجودت می درخشد.

 

+ نوشته شده توسط من و تو در چهارشنبه 29 خرداد1387 و ساعت 7 قبل از ظهر |

  

نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام۰ اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم

ساده گفت و ساده نگاه کرد
اما دل را چه عظیم لرزاند
جای نگاه ندیده اش روی تنم
و غبار آهش روی چشمانم ماند
 
سیاحتی بود چشمانش
و زیارتی بود صدایش
 
دل انگیزم ، دستانت را
خود بسته ای !
 
" صالح و طالح متاع خویش نمودند
                تا که قبول افتد و که در نظر آید "

 

     

 

تو آن ماهی که در پایت 

تو آن ماهی که در پایت تلاطم می کند دریا
شبی که با تو بودن را تبسم می کند دریا
نگاهش غرق نور تو، سرش سرشار شور تو
چه شورانگیز با چشمت تکلم می کند دریا
دلش از غصه می گیرد هزاران دفعه می میرد
همین که در پس ابری تو را گم می کند دریا
مگر بر سینه ساحل نشسته رد پای تو
که با هر موج بر خاکش تیمم میکند دریا
تو آن ماهی من آن دریا که از هم دور افتادیم
بگو کی روی ماهت را تبسم میکند دریا

شهر من ، شهر دل است

عاشقی شغل من و پيشه ی من شيدايی ست

خانه ام پشت خرابات مغان ، کوچه ی عشق وجنون

جنب ميخانه ی حافظ باشد

من مهاجر هستم

دير سالی ست که از کشور روح

از بهشت جاويد ، پدرم رانده شده است

پدرم ساکن ان باغی بود

که در ان جويی از شير وشکر ، شهد وعسل جاری بود

ميوه از شاخ درخت ، در دهانی افتاد

پدرم در گذر وسوسه ها

همه ی روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت

من امروز همه ی دنيا را ، ميفروشم به جويی مهر وکمی عشق

و دگر هيچ ، همين

ساليانی ست در اين شهر ، گيوه ها فرسودند

پاها را بنگر ، کوچه پر ابله است

چشم من را بنگر که چه خسته است ز بيداريها

نازنينم ديريست که به هر کوچه ، به هر خانه

به هر پنجره ای و به هر برکه ی اب

و به هر شاخ درخت و به هر قله ی کوه

عشق را ميطلبم

ساليانی ست به روز و به تاريکی شب

و بر اين گنبد فيروزه تو را ميطلبم

نازنينم ، من جنت را نه به گندم ، نه به جو

می فروشم به نگاهی ، اهی !!

 

 

عادت همه چيـز را ويران مي كند واي بر روزي كه

چيزي ـ حتي عشـــــق ـ عــادتـمان شـود ...عاشق كم است

 وسخن عاشقانه  فراوان ديگر سخن گفتن عاشقانه،

دليل عشق نيست و آواز عاشقانه  خواندن ،

دليل عاشق بودن ولي اي دوست ، تو نگاه عاشقانه ات

 را عاشقانه نگهدار و كلام ساده ي عاشقانه ات

 را خالصانه بگو و هميشه به ياد داشته باش

شبــه عشق در كنار عشق بوده است

 

+ نوشته شده توسط من و تو در سه شنبه 28 خرداد1387 و ساعت 10 قبل از ظهر |
 

از آسمان خيالت تا آسمان فراموشي
كدام راه نرفته مانده ! بگو ؟؟؟

كه دلم مي خواهد از آسمان خيالت بگريزم



پايم را به كدام نيلوفري بستي كه هر چقدر هم باد مي آيد
مرا نمي برد ؟

كاش كه باران بزند
شايد شسته شدم ...شايد شسته شدي
شايد كه از آسمانت رفتم !!!

مرگآن روزها رفتند

آن روزهاي خوب

آن روزهاي سالم سرشار

آن آسمان هاي پر از پولک

آن شاخساران پر از گيلاس

آن خانه هاي تکيه داده در حفاظ سبز پيچکها

            به يکديگر

آن  بام هاي   بادبادکهاي بازيگوش

آن کوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها

آن روزها رفتند

آن روزهايي کز شکاف پلکهاي من

آوازهايم ، چون حبابي از هوا لبريز ، مي جوشيد

چشمم  به روي هرچه مي لغزيد

آنرا چو شير تازه مينوشد

گويي ميان مردمکهاي

خرگوش نا آرام شادي بود

هر صبحدم با آفتاب پير

به دشتهاي ناشناس جستجو مي رفت

شبها به جنگل هاي تاريکي فرو مي رفت

 

 

 

+ نوشته شده توسط من و تو در سه شنبه 28 خرداد1387 و ساعت 8 قبل از ظهر |
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی آره باز منم همون دیوونه ی همیشگی فدای مهربونیات چه مکنی با سرنوشت دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت حال من رو اگه بخوای رنگ گلای قالیه جای نگاهت بد جوری تو صحن چشمام خالیه ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه از غصه هام هر چی بگم جون خودت بازم کمه دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون فریاد زدم یا تو بیا یا من و پیشت برسون فدای تو! نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم حقیقت رو واست بگم به آخر خط رسیدم رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی نمی دونی چه قدر دلم تنگه برای دیدنت برای مهربونیات نوازشات بوسیدنت به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته یه قلب تنها و کبود هلک یه نگاهته من می دونم همین روزا عشق من از یادت میره بعدش خبر میدن بیا که داره دوستت میمیره روزات بلنده یا کوتاه دوست شدی اونجا با کسی بیشتر از این من و نذار تو غصه و دلواپسی یه وقت من و گم نکنی تو دود اون شهر غریب یه سرزمین غربته با صد نیرنگ و فریب فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه غم غریبی عزیزم زرد و شکستت نکنه چادر شب لطیف تو از روت شبا پس نزنی تنگ بلور آب تو یه وقت ناغافل نشکنی اگه واست زحمتی نیست بر سر عهد مون بمون منم تو رو سپردم دست خدای مهربون راستی دیروز بارون اومد من و خیالت تر شدیم رفتیم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شدیم از وقتی رفتی آسمونمون پر کبوتره زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بد تره غصه نخور تا تو بیای حال منم این جوریه سرفه های مکررم مال هوای دوریه گلدون شمعدونی مونم عجیب واست دلواپسه مثه یه بچه که بار اوله میره مدرسه تو از خودت برام بگو بدون من خوش میگذره ؟ دلت می خواد می اومدم یا تنها رفتی بهتره از وقتی رفتی تو چشام فقط شده کاسه خون همش یه چشمم به دره چشم دیگم به آسمون یادت می آد گریه هامو ریختم کنار پنجره داد کشیدم تو رو خدا نامه بده یادت نره یادت میآد خندیدی و گفتی حالا بذار برم تو رفتی و من تا حالا کنار در منتظرم امروز دیدم دیگه داری من رو فراموش می کنی فانوس آرزوهامونو داری خاموش میکنی گفتم واست نامه بدم نگی عجب چه بی وفاست با این که من خوب می دونم جواب نامه با خداست عکسای نازنین تو با چند تا گل کنارمه یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه تنها دلیل زندگی با یه غمی دوست دارم داغ دلم تازه میشه اسمت و وقتی می آرم وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر مگه نگفتم چشمات رو از چشم من هیچ وقت نگیر حرف منو به دل نگیر همش مال غریبیه تو رفتی و من غریب شدم چه دنیای عجیبیه زودتر بیا بدون تو اینجا واسم جهنمه دیوار خونمون پر از سایه ی غصه و غمه تحملی که تو دادی دیگه داره تموم میشه مگه نگفتی همه جا ماله منی تا همیشه دلم واست شور می زنه این دل و بی خبر نذار تو رو خدا با خوبیات رو هیچ دلی اثر نذار فکر نکنی از راه دور دارم سفارش میکنم به جون تو فقط دارم یه قدری خواهش میکنم اگه بخوام برات بگم شاید بشه صد تا کتاب که هر صفحه ش قصه چند تا درده و چند تا عذاب می گم شبا ستاره ها تا می تونن دعات کنن نورشونو بدرقه پکی خنده هات کنن .

  


عشق یعنی مستی و دیوانگی    


 عشق یعنی با جهان بیگانگی


 عشق یعنی شب نخستین تا سحر     


   عشق یعنی سجده ها با چشم تر 


عاشقانه

 

الو خونه خدا؟؟axduoni.blogfa

 الو؟؟… خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم

الو … الو… سلام

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا کسي جواب نميده؟

يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم …

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا

باهام حرف بزنه گريه ميکنما…

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛

بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا…چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟

نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد…

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه…کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است …

بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي…

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت

 


+ نوشته شده توسط من و تو در سه شنبه 21 خرداد1387 و ساعت 10 قبل از ظهر |

با عشق زمان فراموش می شود و با زمان نیز عشق 

برف باريد و خدا پاكي خود را به زمين هديه كرد. زمين مغرور شد كه سفيد است، پاك است چون دل خدا... و خدا با آفتابي، اشتباه زمين را به وي گوشزد كرد

عشق با روح شقايق زيباست، عشق با حسرت عاشق زيباست، عشق با نبض دقايق زيباست، عشق در حسرت ديدار تو بودن زيباست.

عمري با غم عشقت نشستم ........ به تو پيوستم واز خود گسستم ...... وليکن سرنوشتم اين سه حرف بود ....... تو را ديدم. پرستيدم . شکستم

 

 

 

 

 

 

   

  اگر اشک بودم با چشمان خیسم دستان تو را میبوسیدم

اگر عشق بودم در قلب مهربانت خانه ای پیدا میکردم  

اگر یاد بودم ...یاد تو را همیشه داشتم

 

 

چيزي كه گذشت غم نخور ، به آن چيزي كه پس از آن آمد لبخند بزن

لبخند ارزانترين راهي است كه مي توان توسط آن نگاه را وسعت داد

وقتي ناراحتيد از اينكه به چيزي كه مي خواستيد نرسيديد ، محكم باشيد و خوشحال.... خداوند در فكر

چيز بهتري براي شماست...

 

 

                                                                                                                

از آسمان خيالت تا آسمان فراموشي
كدام راه نرفته مانده ! بگو ؟؟؟

كه دلم مي خواهد از آسمان خيالت بگريزم

پايم را به كدام نيلوفري بستي كه هر چقدر هم باد مي آيد
مرا نمي برد ؟

كاش كه باران بزند
شايد شسته شدم ...شايد شسته شدي
شايد كه از آسمانت رفتم

ساده نبود گذشتن از تو برام..................

 

+ نوشته شده توسط من و تو در سه شنبه 21 خرداد1387 و ساعت 9 قبل از ظهر |

دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه ...

 

 

+ نوشته شده توسط من و تو در سه شنبه 21 خرداد1387 و ساعت 7 قبل از ظهر |

هر وقت خواستی بدونی کسی دوست داره تو چشاش

زل بزن تا عشقو تو چشاش ببینی...اگه نگات کرد

عاشقته...اگه خجالت کشید برات میمیره...اگه سرشو

انداخت پائین و یه لحظه رفت تو فکر بدون که بدون تو

میمیره.......میدونم الان رفتی تو فکر زندگی اجبار

است...مرگ انتظار است...عشق یک بار است...فکر

تو تکرار است...جدائی دشوار است...کاش گناهی کنم

که مجازاتش تبعید به قلب تو باشد 

 

 

 

+ نوشته شده توسط من و تو در سه شنبه 21 خرداد1387 و ساعت 7 قبل از ظهر |
سلاممم

خواستی بری بوسه یادت نره

 

+ نوشته شده توسط من و تو در چهارشنبه 15 خرداد1387 و ساعت 6 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM


منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com
src="http://www.parstools.net/clock/?type=5&w=130&h=130">

قالب و كدهاي جاوا